نوازش میکنی من رو همین حالا همین لحظه همین حالا که فرصت هست همین حالا که دل سرده چه احساسی به من میده شبیه گرمیه دستات میشه گرم و لطیف این دل توی هر لحظه از رویات همین حالا که من لعنت نصیب زندگی کردم شدی راهی نصیب من, به دنیای تو برگردم سلامت رنگش ابی بود که من ارامش دیدم نگاهت اوج خواستن بود برام, توش ارزو چیدم نگاه گرم معصومت شده طاقت واسه دردام دلیل لحظه لحظه شعرمی تو شادیه دنیام ...... ((کاری از دوست خوبم حجت بهمدی)) در آسمان چشمانت غرق میشوم و فراموش میکنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجرهها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند. باغچه از حجم علفهای هرز سکوت انباشته شده. از خلوت کوچه دلم میگیرد و هنوز در انتظار بارانی شدن چشمانت هستم. هر چند که میدانم بارانی شدن، دل آسمانی میخواهد....
از جان عزيزترم، در شهريم كه با تو برايم غريب نيست اما بيتو ديشب رو
در غربت گذراندم، سهم من از عشق گوشهاي سرد و تاريك از اين دنياست كه با ياد تو
گرم و روشن مانده است، كاري كن كه باور كنم انتظار خود عشق است.
آشكاران آن كنم تا چند/
دوست ميدارمت به بانگ بلند......
ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است).
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از
سرکار به خانه باز میگشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و
ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت
من آمدهام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی
نایستاد، این واقعاً لطف شماست. وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب را بست که آماده رفتن شود، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟ چند
مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید و داخل شد تا چیزی میل کند و بعد به
راهش ادامه دهد؛ اما نتوانست بیتوجه از لبخند شیرین زن پیشخدمت
باردار بگذرد، او داستان زندگی
پیشخدمت را نمی دانست و احتمالاً هرگز نخواهد فهمید، وقتی پیشخدمت برگشت
تا بقیه صد دلار را بیاورد، زن بیرون رفته بود، درحالیکه روی دستمال سفره
یادداشتی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته را خواند اشک
در چشمانش حلقه زد؛ در یادداشت نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من
هم در این موقعیت بودهام؛ یک نفر به من کمک کرد و گفت اگر میخواهی
بدهیات را به من بپردازی، نباید بگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.” همان شب وقتی زن پیشخدمت به خانه برگشت، درحالیکه به ماجرای پیش آمده فکر میکرد به شوهرش گفت: ”دوستت دارم اسمیت! همه چیز داره درست میشه..”
گفت: به چشمانت کسی هست که دیگر آنجا جای من نیست.
یک بغل شعر میخواهد یک مشت آغوش آبی آستانت باران ببارد لبخند بزنی نفس بکشم زیر چتر تو.....
پشت دریاها شهری ست... که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است... بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند... دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است... مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند... که به یک شعله، به یک خواب لطیف... خاک موسیقی احساس تو را می شنود...
یادت هست....؟! . . روزی پرسیدی این جاده کجا میرود...؟! . و من سکوت کردم... دیدی ...! جاده جایی نرفت...! . . آن که رفت ، تو بودی
... ... و قطرها ی اشک از چشمان همیشه به راه
تنهایی من همیشه آغاز می شود . ناقوس های شهر آرامند گویا خبری نیست و من نشسته ام دست روی دست در انتظار معجزه ای که وقتی تو رفتی، خدا از کدامین در... وارد خواهد شد
و هنوز مي انديشيم كه علم بهتر است يا ثروت صداقت بهتر است يا بكارت و هنوز نمي دانيم ... ... فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را فرق پرستش و بع بع كردن را و همه تلاشها بيهوده است ما را تا از فرقمان بيرون نكشند



مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید.
مرگ با خوشه انگور میآید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو میخواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان میچیند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما مینگرد.
و همه میدانیم.
اسمیت پاسخ داد: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی
بودهام؛ روزی شخصی پس از اینکه به من کمک کرد، گفت اگر واقعاً میخواهی
بدهیات را بپردازی، باید نگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.


دلم


به فسيل انسان بدل شوي
و ترس بزرگ تر آن است
كه براي ديدارت به موزه بيايم ....!!!
خمیده ی سجاده نشین!
چند دانه ی تسبیح تا گرفتن حاجت مانده است ؟
کدام درخت نیازبرنیاورده راسیراب میکند ؟
عظمت دردستان دعای توست
گر اجابت نشود هم، زیباست .........!!!!!
از آن تو این جهان پر رفت و آمد .
... ...
مرا
همین کلمات...
کافیست ،
که همیشه بوی ترا بدهم
| Design By : Pars Skin |















